Sunday, December 2, 2007
Saturday, November 24, 2007
Monday, November 5, 2007
Saturday, November 3, 2007
Tuesday, October 23, 2007
Wednesday, September 12, 2007
ساحل رود ارس
بعد از یه هفته ی پردردسر و سرنوشت ساز بالاخره جمعه از راه رسید اولش بابام می گفت که ناهار و برداریم و بریم کلیسا خرابه (شاید بعدآ عکسشو براتون گذاشتم ) ولی واقعیتش صبح اصلآ وقت نشد و تصمیم گرفتیم که ساعت 4بعداز ظهر راهی ساحل ارس شیم
منم که این روزها سخت دنبال سوژه هستم دوربین رو برداشتم و راهی شدیم. تقریبآ خیلی وقت بود که به ساحل رود ارس نرفته بودیم و زیبایی این رودرو از نزدیک ندیده بودیم شاید شما هم وقتی که این عکس هارو ببینین به من حق بدین . بچه که بودیم لااقل بابام برای ماهی گیری، مارو میبرد ولی آدم بزرگتر که میشه دیگه نمی دونه که روزها چه جوری میان و میرن حالا چه برسه به ماهی گیری با قلاب کنار رود ارس چه میشه کرد
وقتی از پل آهن گذشتیم و وارد جاده ی مرزی شدیم به یه جایی رسیدیم که میشد ماشین رو نگه داشت پیاده شدیم ... حالا دیگه کیو میشه نگه داشت از هر منظره ای عکس می گرفتم همین جور که داشتم جلو می رفتم یهو دیدم بابام صدام می زنه که نیفتی تو آب ها . واقعآ هم همین جوره چرا آدم باید گاهی اوقات اونقدر محو زیبایی یه چیز بشه که دیگه هیچ چیز یادش نیاد
خلاصه هر کاری از دستمون برمی اومد کردیم ( حتی با اجازه ی شما بالای نرده های کنار جاده هم رفتیم ) .یادم نرود که از خواهر کوچکم که با قاپیدن مداوم دوربین منو کمک می کرد تشکر کنم
بعد از مدتی باز راه افتادیم . راه باریک و خطرناک آسیاب خرابه یک طرف جاده کوه های عظیم و سر به فلک کشیده که هرآن فکر می کنی همین الان رو سرت خراب میشن و طرف دیگر هم رود ارس . مخصوصآ از شانس بد ما ماشین ها هی به ما چراغ می زدن بابام می گفت شاید آشنا هستن و چراغ میزنن، خواهرم می گفت شاید نقص فنی داریم . من که حسابی ترسیده بودم و اصلآ حرف نمی زدم و فقط تو دلم دعا می کردم و حمد و سوره می خوندم ( ای خدا اگه ما تو رو نداشتیم چی کار می کردیم). بعد از این جاده ی طولانی به سه راهه جلفا ، هادیشهر ، سیه رود رسیدیم نخود نخود هر کی رود خانه ی خود
تقریبآ هوا تاریک شده بود و جاده کمی مه گرفته و ماشین ها چراغ هاشونو روشن کرده بودن توی راه بابام روستاهارو معرفی می کرد ...ارسی ، نوشیروان ،افشار و داران و....
Tuesday, September 11, 2007
سخن اول
چند وقتی بود که می خواستم یه وبلاگ جدید باز کنم ولی دنبالش رو نمی گرفتم تا اینکه بعد از دیدن وبلاگ دوستان واقعآ ازوبلاگ خودم خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم یه سرو سامانی به وبلاگم بدم .اولین کار این بود که قالب وبلاگم رو تغییر بدم که بعد از کلی عملیات جابجایی کد ، نشد که نشد ... آخرش بابام بهم گفت که : تنها چاره اینه که یه وبلاگ جدید بسازیم و چون خودش رو بلاگر یه آلبوم ساخته بود به منم این توصیه رو کرد که تو هم بیا رو بلاگر یه وبلاگ بساز که اولآ از دست دزدان بلاگفا و پرشین بلاگ در امان باشه ثانیآ بعدها بتونی از عکس های وبلاگت در جاهای دیگه استفاده کنی . منم دیدم واقعا حرف درستیه و با عقل جور در می آد . و به این ترتیب وبلاگ جدید بنده در تاریخ 17/6/1386 ساعت 12شب روز جمعه در لیست وبلاگ های بلاگر قرار گرفت
.در اینجا باید از پدر عزیزم تشکر کنم چون اگر اون نبود شاید اصلآ از دنیای مجازی هم غافل بودم حالا چه برسد به وبلاگ
Subscribe to:
Posts (Atom)






















